سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و از نوف بکالى روایت است که شبى امیر المؤمنین ( ع ) را دیدم از بستر خود برون آمده نگاهى به ستارگان انداخت و فرمود : نوف خفته‏اى یا دیده‏ات باز است ؟ گفتم دیده‏ام باز است . فرمود : ] نوف خوشا آنان که دل از این جهان گسستند و بدان جهان بستند . آنان مردمى‏اند که زمین را گستردنى خود گرفته‏اند و خاک آن را بستر . و آب آن را طیب . قرآن را به جانشان بسته دارند و دعا را ورد زبان . چون مسیح دنیا را از خود دور ساخته‏اند و نگاهى بدان نینداخته . نوف داود ( ع ) در چنین ساعت از شب برون شد و گفت این ساعتى است که بنده‏اى در آن دعا نکند جز که از او پذیرفته شود ، مگر آن که باج ستاند ، یا گزارش کار مردمان را به حاکم رساند ، یا خدمتگزار داروغه باشد ، یا عرطبه طنبور نوازد ، یا دارنده کوبه باشد و آن طبل است . [ و گفته‏اند عرطبه ، طبل است و کوبه ، طنبور . ] [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط محسن نصیری در 93/8/28:: 1:44 عصر


فصل پاییزم چو آمد گام گام


لاجرم باید بریزم برگ برگ


در بهار عمرم اما زرد زرد


آتشم،آشفته اما سرد سرد


در افق پیدا و پنهان نقش گنگ


نقش دوری در همین نزدیکی است


یک نفر از نسل انسان ها جدا


همچو دیوی در پس تاریکی است


می گریزم تا فراموشش کنم


ساعتی یابم مگر آرامشی

 

هر دم اما می کند یاد آوری


سر صدای ساعت فرسایشی

 

می گشاید لب به فریادی بلند :


زنده تا هستی عذابت می کنم


آب و نانت و را به زهر اضطراب


غرق وحشت وقت خوابت می کنم


می کشانم تا به مردابی کثیف


چشمه سار زندگانی تو را


آتشی دارم که می سوزد کنون


برگ سرسبز جوانی تو را


باده ای از جام خوشبختی اگر


هر زمان نوشی خرابت می کنم


هر کجا بیرون نهد جان از تنت


من دگر ترک عذابت می کنم


دیده می بندم به روی دیو شب


شب ولی ایوان ما را تیره کرد


هر کجا گشتم پی راه گریز


چشم شومش را به چشمم خیره کرد


قالب:نو


دفتر:بوی تو


شاعر:محسن نصیری(هامون)



کلمات کلیدی :